شمارهٔ ۲۵۱
ز بس که نور ز حسن تو در جهان بدودهزار پیک نظر در قفای آن بدود
به غیرتم ز نگاه کشیدهٔ تو که دیدخدنگ نیمکشی کاندر استخوان بدود
خدنگ ناز تو تیریست کز کمان غرورنجسته تا پروسوفار در نشان بدود
من و تغافل چشمی که سردهد چو نگاهز تیزی مژه در ریشههای جان بدود
ز تاب رفتن محمل مقیم هامون رانه پای آن که ز دنبال کاروان بدود
فتاده نقد دلی در میان صد دل بربه عشوه گوی که بردارد از میان بدود
ز بیم خشگ بماند اگر دود صد بارشکایت از ته دل تا سر زبان بدود
ز برق آه من امشب ستاره نزدیکستکه آب گردد و بر روی آسمان بدود
دعای دیر اثر پیک آه میطلبدکه در رکاب سرشگ سبک عنان بدود
سمند ناز چو رانی گذر به محتشم آرکه در رکاب به این پای ناروان بدود