گنج

شمارهٔ ۲۵۰

سیه چشمی که شادم داشت گاهی از نگاه خودفغان کز چشم او آخر فتادم از گناه خود
نمی‌دانم چرا برداشت از من سایهٔ رحمتسهی سروی که دارد عالمی را رد پناه خود
کشد شمشیر و گوید سر مکش از من معاذاللهگدائی تا چه حد سرکش شود با پادشاه خود
میندیش از جزا هرچند فاشم کشته‌ای ای مهکه من خود هم اگر باشم نخواهم شد گواه خود
شب عید است و مه در ابر و مه جویندگان در غمتو خود بر طرف با می برشکن طرف کلاه خود
به جرمی کاش پیشش متهم گردم که هر ساعتبه دست و پایش افتم معذرت خواه از گناه خود
چو من از دولت قرب ارچه دوری محتشم میروبه این امید گاهی بر در امید گاه خود