گنج

شمارهٔ ۲۴۹

بر هر دلی که بند نهاد از نگاه خودبردش به بند خانهٔ زلف سیاه خود
از راه نارسیده شهنشاه عشق اوعالم به باد داده ز گرد سپاه خود
گردید عام نشاء عشق آن چنانکه یافتآثار آن چرنده در آب و گیاه خود
زان همنشین ستاره که می‌تابد از زمینشرمنده است چرخ ز خورشید و ماه خود
زان شد بلند آتش رسوائیم که دوشنوعی ندیدمش که کنم ضبط آه خود
یک شهر شد به باد دو روزی خدای راخالی کن از نظار گیان جلوه‌گاه خود
خوش آن که خود بکشتم آئینی و بعد قتلنسبت کنی به مدعی من گناه خود
ذوق مرا پیاپی اگر از جفای خویشهم خود شوی ز جانب من عذرخواه خود
خواهی که دامنت رهد از چنگ محتشمبردار زود خار وجودش ز راه خود