گنج

شمارهٔ ۴۷

نیست امروز شکست دلم از چشم پرآبدایم این خانه خرابست ازین خانه خراب
رعشهٔ نخل وجودم نگذارد که به چشمآشیان گرم کند طایر وحشی وش خواب
چو پر آشوب سواری که به شادی نرسیدفتنه را پا به زمین چون تو نهی پا برکاب
خواه چون شمع بسوزان همه را خواه بکشکه خطای تو ثوابست و گناه تو ثواب
تا خجالت ز سگانت نبرم بعد از قتلاستخوانم به بیابان عدم کن پرتاب
کر به جرم نگهی بی‌گنهی سوختنی استبیش ازین نیز مسوزش که کبابست کباب
محتشم بر در عزلت زن و از سر واکنصحبت اهل نصیحت که عذابست عذاب