شمارهٔ ۴۶
نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آبکه به مستی دل مرغان حرم کرده کباب
کار بر مرغ دلم در کف طفلی شده استآن چنان تنگ که گلشن بودش چنگ عقاب
شاهد عشق حریفیست که گر یابد دستمیکند دست به خون ملکالموت خضاب
چهرهٔ هجر به خواب آید اگر عاشق راکشدش خوف به مهد اجل از بستر خواب
لرزه بر دست نسیم افتد اگر برگیردبه سر انگشت خیال از رخ او طرف نقاب
تو که داری سر شاهنشهی کشور دلفکر ملک دل ما کن که خرابست خراب
محتشم را دم آبی چو ز تیغت دادیدم دیگر به چشانش که ثوابست ثواب