گنج

شمارهٔ ۴۸

رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشبهزارش مصلحت درهر تغافل کردنست امشب
بتی کز غمزه هر شب دیگری را افکند در خوننگاهی کرد و دانستم که چشمش برمنست امشب
تن و جانم فدای نرگس غماز او باداکه از طرز نگاهش فتنه را جان در تنست امشب
شراب دهشتم دست هوس کوتاه می‌داردز نقل وصل کاندر بزم خرمن خرمن است امشب
کند بدگوئیم با غیر و من بازی دهم خود راکه دیگر دوست در بند فریب دشمن است امشب
در اثنای حدیث درد من آن عارض افزودنبرین کز عشقم آگه گشته وجهی روشن است امشب
در آغوش خیالش جان غم فرسوده را با اوحجاب اندر میان نازکتر از پیراهنست امشب
ز بزم شحنه مجلس خدا را برمخیزانمکه نقد وصل دامن دامنم در دامنست امشب
دو چشم محتشم آماجگاه تیر پی در پیز پاس گوشهای چشم آن صید افکن است امشب