شمارهٔ ۴۹
خیالش را به نوعی انس در جان من است امشبکه با این نیم جانیها دو جانم در تنست امشب
به صحبت هر که را خواند نهان آرد به قتل آخرمرا هم خوانده گویا نوبت قتل منست امشب
به کف شمشیر و در سر باده چند اغیار را جوئیمرا هم هست جانی کِش غرض خونخوردنست امشب
ز بدمستی به مجلس دستم اندر گردن افکندیاگر من جان برم صدخونت اندر گردنست امشب
سری کز باده بودی بر سر دوش سرافرازانبه هشیاری من افتاده را در دامنست امشب
سرم کوبند اگر چون زر بهم باشد به مهر اوکه دل اسرار آن طرفه عیار مخزنست امشب
ز بزم دوست محروم از زبان خود شدم اماچهها دربارهٔ من بر زبان دشمن است امشب
از آن خلعت که بر قد رقیب از لطف میدوزیهزارم سوزن الماس در پیراهن است امشب
دمی بر محتشم پیما می دیدار ای ساقیکه ذوقش جرعه خواه از باده مردافکن است امشب