گنج

شمارهٔ ۱۷۷

بس که روز و شبم از دل سپه غم گذردکاروان طرب و شادی از آن کم گذرد
لرزه‌ام بر رگ جان افتد و افتم درپاتباد اگر از سر آن طره پرخم گذرد
از خیالش خجلم بس که شب و روز مرادر دل پر شرر و دیدهٔ پر نم گذرد
چون غجک دم به دم آید ز دلم نالهٔ زارتیر عشق از رگ جان بس که دمادم گذرد
ملکی ماه زمین گشته که از پرتو اوهر شب از غرفهٔ مه نعرهٔ آدم گذرد
اگر از سوختن داغ کشد دست اولی استهر که در خاطرش اندیشه مرهم گذرد
محتشم را دم آخر چو رسیدی بر سرآن قدر بر سر اوباش که از هم گذرد