شمارهٔ ۱۷۶
چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذردمرگ پیش من به از عمری که در غم بگذرد
بی تو از عمرم دمی باقیست آه ار بعد ازینبر من از ایام هجران تو یکدم بگذرد
هیچ دانی چیست مقصود از حیات آدمییکدمی کزعمر با یاران همدم بگذرد
گر بگفت دوست خواهد از حریفان عالمیمرد آن بادش که میگفت از دو عالم بگذرد
خیل سلطان خیالت کز قیاس آمد برونبگذرد در دل دمی صد بار اگر کم بگذرد
ای که باز از کین ما دامن فراهم چیدهایدست ما و دامن مهر تو کین هم بگذرد
محتشم بیمار و جانش بر لب از هجران توستکاش بر وی بگذری زان پیش کز هم بگذرد