شمارهٔ ۹۰
دوست با من دشمن و با دشمن من گشته دوستهر که با من دوست باشد دشمن جان من اوست
بر کدام ابرو کمان چشمم به سهو افتاده استکان پری با من به چشم و ابرو اندر گفتگوست
برنخیزم از درش گر سازدم یکسان به خاکزان که جسم خاکیم پروردهٔ آن خاک کوست
شوخ چشم من که دارد روی خوب و خوی بدگر ز غیرت با نظر بازان به دست آن هم نکوست
از شکایتهای او دایم من دیوانهامبا دل خود در سخن اما سخن را رو در اوست
گر ز دست توبهام پیمانهٔ عشرت شکستتوبه گویان دست عهدم باز در دست سبوست
محتشم خودر ا خلاص از عشق میخواهم ولیچون کنم چون مرغ دل در دام آن زنجیر موست