گنج

شمارهٔ ۸۹

آن چه هر شب بگذرد از چرخ فریاد منستو آن چه آن مه را به خاطر نگذرد یاد منست
آن چه بر من کارها را سخت می‌سازد مدامبی‌ثباتی‌های صبر سست بنیاد منست
عشق می‌گوید ز من قصر بلا عالی بناستهجر می‌گوید بلی اما بامداد منست
می‌گریزد صید از صیاد یارب از چه رودایم از من می‌گریزد آن که صیاد منست
من ز در بیرون و اهل بزم اندر پیچ و تابکان پری را چشم بر در گوش برداد منست
امشبم محروم ازو اما بسی شادم که غیراین گمان دارد که او در وحدت آباد منست
از شعف هر دم که نظم محتشم سنجید و گفتآن که خواهد گور خسرو کند فرهاد منست