شمارهٔ ۸۸
منتظری عمرها گر بگذاری نشستآخر از آن ره بر او گردسواری نشست
هرکه ز دشت وجود خاست درین صید گاهبهر وی اندر کمین شیر شکاری نشست
گرد تو را چون رساند فتنه به میدان دهرهرکه سر فتنه داشت رفت و به کاری نشست
غمزه زنان آمدی شاهسوار اجلتیغ به دست تو داد خود به کناری نشست
خون مرا گرچه داد عاشقی تو به بادهیچ ازین رهگذر بر تو غباری نشست
در قدح عشقریز باده مرد آزمایکز سر دعوی به بزم باده گساری نشست
محتشم خسته را پر بره انتظارچهره به خون شد نگار تا به نگاری نشست