شمارهٔ ۸۷
گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشستبه فراست سخنی گفتم و بر کار نشست
صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آبدی که در بزم میان من و اغیار نشست
غیر کم حوصله را بار دل از پای نشاندللهالحمد که این فتنه به یک بار نشست
سایه پرورد بلا میشوم آخر کامروزبر سرم مرغ جنون آمد و بسیار نشست
هرکه چون شمع به بالین من آمد شب غمسوخت چندان که به روز من بیمار نشست
پشت امید به دیوار وفای تو که دادکه نه در کوچهٔ غم روی به دیوار نشست
محتشم آن کف پا از مژهات یافت خراشگل بیخار شد آزرده چو با خار نشست