گنج

شمارهٔ ۸۶

چو ناز او به میان تیغ دلستانی بستسر نیاز به فتراک بدگمانی بست
به دست جور چو داد از شکست عهد عنانبه یاد طاقت ما عهد هم عنانی بست
به بحر هجر چو لشگر شکست کشتی جاناجل ز مرحمت احرام بادبانی بست
ز پای گرگ طمع دست حرص بند گشودچو ناز او کمر سعی در شبانی بست
تو از طلب به همین باش و لب مبند که یارزبان یک از پی ارنی ولن ترانی بست
تو ای سوار که بردی قرار و طاقت مابیا که دزد هوس دست پاسبانی بست
به روی من تو در مرگ نیز بگشائیاگر توان در تقدیر آسمانی بست
کمند مهر چنان پاره کن که گر روزیشوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست
رقیب بار سکون بر در تو گو بگشاکه محتشم ز میان رخت کامرانی بست