گنج

شمارهٔ ۸۵

کمر به کین تو ای دل چو یار جانی بستطمع مدار که دیگر کمر توانی بست
به بزم وصل قدم چون نهم که عصمت اوگشود دست و مرا پای کامرانی بست
دری که دیده بروی دلم گشود این بودکه عشق آمد و درهای شادمانی بست
گر از خمار دهم جان عجب مدار ای دلکه ساقی از لب من آب زندگانی بست
رخ از دریچهٔ معنی نمود آن که به نازمیان حسن و نظر سد لن ترانی بست
شکست ساغر دل را به صد ملامت و بازبه دستیاری یک عشوهٔ نهائی بست
به نیم معذرتی آن هم از زبان فریبدر هزار شکایت ز نکته دانی بست
چو کرد قصد نگه، کار غیر ساخت نخستکه چشم او به فریب از نگاهبانی بست
به عرض عشق نهان محتشم زبان چو گشودمیانهٔ من و او راه همزبانی بست