شمارهٔ ۲۳
به افسون محو کردی شکوههای بیکرانم رابه هر نوعی که بود ای نوش لب بستی زبانم را
به نیکی میبری نامم ولی چندان بدی با منکه گم میخواهی از روی زمین نام و نشانم را
به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با مننمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را
گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازیشدی بیگانه ای خُوش ، تا یقین کردی گمانم را
چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمنخبر کن ای صبا زین نکته باری نکته دانم را
چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویتکه چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را
اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبانمن و بیگانگی کین آشنائی سوخت جانم را