شمارهٔ ۲۲
چو افکنده ببیند در خون تنم راکنید آفرین ترک صید افکنم را
نیاید گر از دیده سیلی دمادمکه شوید ز آلودگی دامنم را
ور از خاک آتش علم برنیایدکه هر شام روشن کند مدفنم را
به فانوس تن گر رسد گرمی دلبسوزد بر اندام پیراهنم را
زغم چون گریزم که پیوسته داردچو پیراهن این فتنه پیرامنم را
مشرف کن ای ماه اوج سعادتز مسکین نوازی شبی مسکنم را
ز دمهای بدگو مشو گرم قتلمبهر بادی آتش مزن خرمنم را
نیم محتشم خالی از ناله چون نیکه خوش دارد او شیوهٔ شیونم را