گنج

شمارهٔ ۲۱

روزگاری که رخت قبلهٔ جان بود مراروی دل تافته از هر دو جهان بود مرا
چند روزی که به سودای تو جان می‌دادمحاصل از زندگی خویش همان بود مرا
یاد باد آن که به خلوتگه وصلت شب و روزدل سراپردهٔ صد راز نهان بود مرا
یاد باد آن که چو آغاز سخن می‌کردیبا تو صد زمزمه در زیر زبان بود مرا
یاد باد آن که چو می‌شد سرت از باده گراندوش منت کش آن بار گران بود مرا
یاد باد آن که به بالین تو شبهای درازپاسبان مردم چشم نگران بود مرا
یاد باد آن که دمی گر ز درت می‌رفتممحتشم پیش سگان تو ضمان بود مرا