گنج

شمارهٔ ۲۴

جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرابگذار ای طبیب زمانی باو مرا
زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچجز آب تیغ او نرود در گلو مرا
آن بلبلم که جلوهٔ آتش گل من استدر دام آرزو نکشد رنگ و بو مرا
از طره دو تا به دو زنجیر بسته استچون شیر وحشی آن بت زنجیر مو مرا
خوی بد است مائدهٔ حسن را نمکزین جاست حرص دیدن آن تندخو مرا
ذرات من ز مهر تو خالی نمی‌شوندگر ذره ذره میکنی ای فتنه‌جو مرا
در عاشقی مرا چه گنه کافریدگارخود آفریده عاشق روی نکو مرا
اقبال محتشم که چو طبعش بلند بودافراخت سر به سجدهٔ آن خاک کو مرا
تا آمدم به سجدهٔ سلمان جابریناید به کس دگر سر همت فرو مرا