گنج

شمارهٔ ۲۵

بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان راسر کج افسران تاج سر زرین کلاهان را
همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزانشه آشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را
تو ای سلطان خرم دل که از مشغولی غیرتسر غوغای دیوان نیست خلوت دوست شاهان را
به خلوتگه چه بنشینی ز دست حاجیان بستاننهانی عرضه‌های سر به مُهر دادخواهان را
چو چشم کم حجابان سوی خود بینی بیاد آورنگه‌های حجاب آمیز پر حسرت نگاهان را
ز کذب تهمت اندیشان گهی آگاه خواهی شدکه بیرون آری از زندان حرمان بی‌گناهان را
مباش ای محتشم پر ناامید از وی که می‌باشدغم امیدواران گاه امید کاهان را