شمارهٔ ۱۷۴
طبیب من ز هجر خود مرارنجور میداردمرا رنجور کرد از هجر و از خود دور میدارد
چو عذری هست در تقصیر طاعت می پرستان راامام شهر گر دارد مرا معذور میدارد
به باطن گر ندارد زاهد خلوت نشین عیبیچرا در خرقهٔ خود را این چنین مستور میدارد
اگر بینی صفائی در رخ زاهد مرو از رهکه صادق نیست صبح کاذب اما نور میدارد
سیه روزم ولی هستم پرستار آفتابی راکه عالم را منور در شب دی جور میدارد
طلب کن نشئه زان ساقی که بیمی چشم خوبان رابه قدر هوش ما گه مست و گه مخمور میدارد
پس از یک مردمی گر میکنی صد جور پیدرپیهمان یک مردمی را محتشم منظور میدارد