شمارهٔ ۵۹۵
به جائی امن آرامیده مرغی داشت ماواییصدای شهپر شاهین برآمد ناگه از جائی
عقابی در رسید از اوج استیلا و پیش ویبه جز تسلیم نتوانست صید ناتوانائی
شکارانداز صیادی برآمد تیغ کین بر کففکند آشوب در وحشی شکاری بند برپائی
به برج خویش ساکن بود ثابت کوکبی ناگهچو سیمایش به بحر اضطراب افکند سیمائی
تنی کز جا نجنبیدی ز آشوب قیامت همقیامانگیز وی گردید فرقد و بالائی
ز گرد ره به تاراج دل افتادند چشمانشچنان کافتند غارت پیشگان درخوان یغمائی
زبانی دادهاند از عشوه آن چشم سخنگو راکه در گوش خرد صد حرف میگوید به ایمائی
زمین فرسایی از سجدههای شکر واجب شدکه سر در کلبهٔ من زد کله بر آسمان سائی
پی عذر قدومت محتشم تا دم آخربر آن در جبههسائی آستان از سجده فرسائی