گنج

شمارهٔ ۵۹۶

در سیر چمن دیدم سرو چمن آرائیزیبا تن و اندامی رعنا قد و بالائی
در پرده عذار او در بسته گلستانیدر رمز دهان او سر بسته معمائی
ای عقل وداعم کن خوش خوش که درین ایامدل می‌بردم هر روز جائی به تماشائی
با آن که جهانگیرست شمشیر زبان مناز سحر خیالاتم در عرض تمنائی
در گوش دلم تکرار بس راز همی‌گویدآن غمزه که می‌گوید صد نکته به ایمائی
هان ای سر سودائی راز هوس گرمستپا در ره سودا نه اما نخوری پائی
از منع ببندی لب در لانه که خوبان راباشد به زمان ما هر منع تقاضائی
ای مرغ همایون فال زین بال فشانیهادل رفت ز جا گویا داری خبر از جائی
از دغدغه ایمن شو کز پاکی عشق توسجاده بر آب انداخت دامن به می آلائی
ای عقل سپرداری بگذار که رد دلهاگر دیده خدنگ افکن بازوی توانائی
بر محتشم افکن ره تا گردی ازین آگهکاندر نفسی داری طوطی شکر خائی