شمارهٔ ۲۲۳
چون باز خواهد کز طلب جوینده را دور افکنداز لنترانی حسن هم آوازه در طور افکند
یارب چه با دلها کند محجوب خورشیدی که اودر پیکر کوه اضطراب از ذرهای نور افکند
چون بی خطر باشد کسی از شهسوار عشق ویکو بر فرس ننهاده زین در عالمی شور افکند
بی شک رساند تیر خود آن گل رخ زرین کمالگر در شب از یک روزه ره در دیدهٔ مور افکند
خوش بود گر از دل رسد حرف اناالحق بر زبانغیرت به جرم کشف را ز آتش به منصور افکند
با ساقی ار نبود نهان کیفیت دیگر چه سانآتش درین افسردگان از آب انگور افکند
بهر چه سر عشق را با بیبصر گوید کسیبیهوده کس دارو چرا در دیده کور افکند
هرسو چراغی محتشم افروزد از رخسارهایک شمع چون در انجمن پرتو به جمهور افکند