شمارهٔ ۲۲۴
هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکندشاه ملک افسر گدای ملک سر میافکند
آفتاب از پرده پیش از صبح میآید برونچون سحرگه باد از آن رخ پرده بر میافکند
سایه میافکند مرغی بر سر مجنون و منوادی دارم که آنجا مرغ پر میافکند
چون گریزد از بلا عاشق که آن ابرو کمانناوک مژگان به دلها بیخبر میافکند
سایه از لطف تن پاکش نمیافتد به خاکجامه چون آن نازنین پیکر ز بر میافکند
وه که هرچند آن مهم نزدیک میخواهد به لطفبختم از بیطالعی ها دورتر میافکند
هرگه آن مه بر ذقن میافکند چوگان زلفمحتشم در پای او چون گوی سر میافکند