گنج

شمارهٔ ۲۸۳

زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنیدکوثر و خلد من این است عذابم مکنید
چشم افسونگرش از کشتن من کی گذردبر من افسانه مخوانید و بخوابم مکنید
مدعی را اگر آواره نسازم ز درشاز سگان سر آن کوی حسابم مکنید
من خود از بادهٔ دیدار خرابم امشبمی‌میارید و ازین بیش خرابم مکنید
مدهید این همه ساغر بت سرمست مرامن کبابم دگر از رشک کبابم مکنید
حرف وصلی که محال است مگوئید به منآب چون نیست طلبکار سرابم مکنید
خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشبدوستان را خبر از چشم پرآبم مکنید
چارهٔ بیخودی من به نصیحت نتوانبه خودم باز گذارید و عذابم مکنید
توبه چون محتشم از می مدهیدم زینهارقصد جان خاصه در ایام شرابم مکنید