شمارهٔ ۲۸۴
خبر از رفتن آن سرو روانم مدهیدبیخودم من خبر از رفتن جانم مدهید
یا مجوئید نشان از من سرگشته دگریا به آن راه که او رفته نشانم مدهید
ترسم افتد ز زبانم به تر و خشک آتشنام آن سرو خدا را به زبانم مدهید
بعد ازین بودن من موجب بدنامی اوستخون من گرم بریزید و امانم مدهید
من که از حسرت آن حور به تنگم ز جهانبه جز از مژده رفتن ز جهانم مدهید
من که چون نی همه دردم بروید از سر منخویش را دردسر از آه و فغانم مدهید
پهلوی محتشم چون فکند خواب اجلخواب گه جز ز سر کوی فلانم مدهید