گنج

شمارهٔ ۴۷۸

گفتمش دم به دم آزار دل زار مکنگفت اگر یار مکنی شکوه ز آزار مکن
گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنیدگفت از من بشنو گوش باغیار مکن
گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنمگفت تا جان شودت درد دل اظهار مکن
گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنماز میان تیغ برآورد که زنهار مکن
گفتمش محتشم دلشده را خوار مدارگفت خورد از پی عزت او خوار مکن