شمارهٔ ۴۷۷
بیا ای عشق تمکین مرا از گرد ره بشکنجنون را پیش رو کن عقل را پشت سپه بشکن
مسجد سرو من قدر است کن وز بار عشق آنجاهزاران زاهد صدساله را پشت دو ته بشکن
حصار دل که شاهانند در تسخیر آن عاجزتو زیبا دلستان بستان تو رعنا پادشه بشکن
قضا چون بست به رمه طاق ابرویت زبردستیبیا و طاق دلها را ز ماهی تا به مه بشکن
اگر در وادی عشقت دل از ظلمت کشد لشگرشکوهٔ لشگر دل را به زور یک نگه بشکن
به بام بارگاه آی و ز برقع طرف رخ بنماوزان شکل هلالی قدر ماه چهارده بشکن
فراغعت را غنیمت دان غمین منشین قدح بستانتکلف را اجازت ده کمر بگشا کله بشکن
اگر از کام جویان بر در و دیوار او بینیسر کیوان به چوب حاجیان بارگه بشکن
اگر این است ساقی محتشم گو پشت زهدم رابه آن رطل گران پیمودن از بار گنه بشکن