شمارهٔ ۵۳
چو هجر راه من تشنه در سراب انداختسکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت
فلک ز بد مددیها تمام یاران راچو دست بست گلیم مرا در آب انداخت
زمانه دست من اول به حیله بست آن گهز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت
به جنبشی که نمود از نسیم کاکل اوهزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت
گرفت محتشم از ساقی غمش جامیکه بوی او من میخواره را خراب انداخت