شمارهٔ ۵۴
دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداختچشم زخم عجبی از تو مرا دورانداخت
من که سر خوش نشدم از می صد خمخانهبه یکی ساغرم آن نرگس مخمور انداخت
آن که در کشتن من دست اجل بست به چوبناوکی بود که آن بازوی پرزور انداخت
رنج را از تن مایل به اجل دور افکندمژدهٔ پرسش او بس که به دل شور انداخت
ساخت بر گنج حیات دو جهانم گنجوربه عیادت چو گذر بر من رنجور انداخت
از دل جن و بشر شعلهٔ غیرت سر زداز گذاری که سلیمان به سر مور انداخت
کلبهٔ محتشم از غرفهٔ مه برد سبقتا بر او پرتوی آن طلعت پرنور انداخت