شمارهٔ ۵۵
آن که آیینهٔ صنع از روی نیکوی تو ساختهمهٔ آیینهٔ رخان را خجل از روی تو ساخت
طاق ایوان خجالت گذرانید ز مهآن که بالای دو رخ طاق دو ابروی تو ساخت
نخل بند چمن حسن تو بر قدرت خویشآفرین کرد چو نخل قد دلجوی تو ساخت
بهر قتل دو جهان فتنه چو زه کرد کمانکار خویش از مدد قوت بازوی تو ساخت
آسمان حسن گران سنگ تو چون میسنجیدمهر پر کوکبه را سنگ ترازوی تو ساخت
مرغ دل با همهٔ بیبال و پریها آخرآشیانی عجب اندر شکن موی تو ساخت
فلک از درد سر آسود که در او عشقسر پرشور مرا خاک سر کوی تو ساخت
فکر کار دگران کن که فلک کار مرابه نخستین نگه از نرگس جادوی تو ساخت
دید فرمان تو در خاموشی لعل تو دلرفت و پنهان ز تو با چشم سخنگوی تو ساخت
وه که هرگه قدمی رنجه به بزمم کردیپیش دستی صبا بی خودم از بوی تو ساخت
محتشم مرتبهٔ عشق به اعجاز رسانداین که یک مرتبه جا در دل بدخوی تو ساخت