شمارهٔ ۵۶
داغ بر دست خود آن شوخ چو در صحبت سوختغیر در تاب شد و جان من از غیرت سوخت
صورت شمع رخش بر در و دیوار کشیدکلک نقاش دل خلق به این صورت سوخت
خواستم پیش رخش چهره بشویم به سرشکآب در دیدهام از گرمی آن طلعت سوخت
غیر را خواست کند گرم زد آتش در منهر یکی را به طریق دگر از غیرت سوخت
ذوق کردم چو شب آمد به وثاق تو رقیبکه مرا دید به پهلوی تو و ز حسرت سوخت
شعلهٔ آتش سودای رقیبم امشبگشت معلوم زداغی که به آن رحمت سوخت
محتشم یافت که فهمیدی و خاطر خوش یافتغیر کم حوصله چون داغ پی غیبت سوخت