گنج

شمارهٔ ۳۹۳

بس که چشم امشب به چشم عشوه‌سازش داشتماز نگه کردن بسوی غیر بازش داشتم
غیر جز تیر تغافل از کمان او نخوردبس که پاس غمزهٔ مردم نوازش داشتم
تا به قصد نیم نازی ننگرد سوی رقیبگوشه چشمی به چشم نیم نازش داشتم
گشت راز من عیان بس کز اشارات نهانبا رقیبان در مقام احترازش داشتم
داشت او مستغنیم از ناز دیگر مهوشاناز نیاز غیر من هم بی‌نیازش داشتم
زور عشقم بین که تازان می‌گذشت آن شهسواراز کششهای کمند شوق بازش داشتم
با خیالش محتشم در دست بازی بود و مندست در زنجیر از زلف درازش داشتم