گنج

شمارهٔ ۳۹۲

لب پر سوال بر سر راهی نشسته‌امسائل نیم به وعده ماهی نشسته‌ام
زان شمع بس که داشته‌ام دوش اضطرابگاهی چو شعله خاسته، گاهی نشسته‌ام
گل می‌دمد ز دامن و چشمم که روز و شببا دستهٔ گلی چو گیاهی نشسته‌ام
صیادوار ز آهوی دیر التفات اوپیوسته در کمین نگاهی نشسته‌ام
دل ساخت سینه را سیه از دود خود ببیندر پهلوی چه خانه سیاهی نشسته‌ام
روز فریب بین که گذشته است محتشمسالی که من به وعده ماهی نشسته‌ام