گنج

شمارهٔ ۳۹۴

بر سر کوی تو هرگاه که پیدا گشتمسگ کویت به فغان آمد رسوا گشتم
طوطی ناطقه‌ام قوت گفتار نداشتدیدم آئینهٔ روی تو و گویا گشتم
کام جان با خط سبز و لب جان‌بخش تو بودهرزه عمری ز پی خضر و مسیحا گشتم
چون برم پی به مقام تو گرفتم چو صباپا ز سر کردم و سر تا سر دنیا گشتم
منم ای شمع بتان مرغ سمندر خوئیکه چو پروانه به دوران تو پیدا گشتم
تاب دیدار تو چون آورم ای غیرت حورمن که نادیده مه روی تو شیدا گشتم
هر که پیمود ره الفت من وحشی گشتبس که با وحش من بادیه پیما گشتم
محتشم تا روش فقر و فنا دانستممنکر جاه جم و حشمت دارا گشتم