گنج

شمارهٔ ۵۶۹

از بهر حسرت دادنم هر لحظه منشین با کسیاوقات خود ضایع مکن بر رغم چون من ناکسی
از شوخیت بر قتل خود دارم گمان اما کجاپروای این ناکس کند مثل تو بی‌پروا کسی
اقبال و ادبارم نگر کامشب به راهی این پسرتنها دچارم گشت و من همراه بودم با کسی
با غیر اگر عمری بود پیدا نگردد هیچ کسیک دم به من چون برخورد در دم شود پیدا کسی
با آن که خار غیرتم در پا بود از پی دومدر راه چون همره شود با آن گل رعنا کسی
سر در خطر تن در عنا دل در گرو جان در بلافکر سلامت چون کند با این ملامت‌ها کسی
داری ز شیدا گشتگان رسوا بسی در دشت غمدر سلگ ایشان محتشم رسواتر از رسوا کسی