شمارهٔ ۵۶۸
به جرم این که گفتم سوز خود با عالمافروزیچو شمع استادهام گریان که خواهد کشتنم روزی
از آن چون کوکبم پیوسته اشک از دیده میریزدکه چون صبح از دلم سر میزند مهر دلافروزی
نگشتی ماه من هر شب ز برج دیگران طالعاگر بودی من بیخانمان را بخت فیروزی
ندارم در شب هجران درون کلبهٔ احزانبه غیر از نالهٔ دم سازی ورای گریهٔ دلسوزی
ز شادی جهان فارغ ز عیش دهر مستغنیدل غمپروری داریم و جان محنت اندوزی
دلم شد چاک چاک از غم کجائی ای کمان ابروکه میخواهم ز چشم دلنوازت تیر دلدوزی
نبودی بینظام این نظم صبیان تا به این غایتاگر گه گاه بودی محتشم را نکته آموزی