شمارهٔ ۵۵۶
به رقیب سفری وعدهٔ رفتن دادیرقتی و تفرقه را سر به دل من دادی
ملک وصلی که حسد داشت بر او دشمن و دوستیک سر از دوست گرفتی و به دشمن دادی
بر طرف باد گوارائی از آن نعمت وصلکه ز یک شهر گرفتی و به یک تن دادی
غیر من بوی می هر که درین بزم شنیدهمه را گل به بغل نقل به دامن دادی
باد تاراج ز هر جا که برآمد تو تمامسر به خاکستر این سوخته خرمن دادی
تیغ تقدیر که بد در کف صیاد اجلتو گرفتی و به آن غمزه پر فن دادی
محتشم دیر نکردی به وی اظهار نیازنیک رفتی که مرا زود به گشتن دادی