گنج

شمارهٔ ۵۵۵

مرا به دست غم خود گذاشتی رفتیغم جهان همه بر من گماشتی رفتی
سواد خط مژه‌ام زان فراق نامه ستردکه در وداع بنامم گذاشتی رفتی
دل از وفا به تو می‌داد دست عهد ابدازو تو عهد گسل واگذاشتی رفتی
به غیر حسرت و مردن بری نداد آن تخمکه در زمین دل خسته کاشتی رفتی
لوای هجر که یک چند بود افکندهتو در شکست غمش برفراشتی رفتی
مرا که ابرش ادبار بد به زین ماندمتو زین بر ابلق اقبلال داشتی رفتی
دگر به زیستن محتشم امید مدارچنین که در تب مرگش گذاشتی رفتی