شمارهٔ ۴۵۳
تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیمبه مراد دل برسی اگر به مراد خود برسانیم
همه شب چو شمع ستادهام که نشانمت به حریم دلبه حریم دل چه شود اگر بنشینی و بنشانیم
چه کنم نظر به مه دگر که ز دل غم تو رود به درکه ز دیگران دگران شود به تو بیشتر نگرانیم
نیم ارچه وصل تو را سزا به همین خوشم که تو دل رباسگ خویش خوانیم از وفا سوی خویش اگرچه نخوانیم
دل تنگ حوصله خون شود ز ستیزهای زبانیتز پی ارنه لطف تو دل دهد به کرشمههای زبانیم
چه نکو حضوری و وحدتی بود از دو جانب اگر تو رامن ازین خسان بستانم و تو ازین بتان بستانیم
گرم از درون بدر افکنی ز برون چو محتشمم مرانسگیم به داغ و نشان تو که نخواند ار تو برانیم