شمارهٔ ۴۰۱
ز کج بینی به زلفت نسبت چین ختن کردمغلط بود آن چه من دیدم خطا بود آن چه من کردم
اگر از محنت غربت بمیرم جای آن داردکه بهر چون تو بدخوئی چرا ترک وطن کردم
اگر از تربتم بوی وفا ناید عجب نبودکه خاک پای آن بدمهر را عطر کفن کردم
چو گوی از غم به سر میغلطم و بر خاک میگردمکه خود را از چه سرگردان آن سیمین بد نکردم
به زور غصهام کشت آن که عمری از برای اوگرفتم کوه غم از پیش و کار کوهکن کردم
تواکنون گر دلی داری به سر کن محتشم با اوکه من خود ترک آن سنگین دل پیمانشکن کردم