شمارهٔ ۴۰۰
زخم نگهت نهفته خوردمپنهان نگهی دگر که مردم
شد عقل و زمان مستی آمدخود را به تو این زمان سپردم
تیر نگهم زدی چو پنهانراهی به نوازش تو بردم
میگشت لبم خضاب اگر دوشدامن گه گریه میفشردم
از زخم اجل کشندهتر بوداز دست تو ضربتی که خوردم
دل بیتو شبی که داغ میسوختتا صبح ستاره میشمردم
ای هم دم محتشم در این بزمصاف از تو که من حریف دردم