گنج

شمارهٔ ۲۳۹

دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بیدار بوددر میان خواب و بیداری دلم با یار بود
گرچه بود از هر دو جانب بر دهن مهر سکوتناز او را با نیاز من سخن بسیار بود
کار من دامن گرفتن کار او دامن کشیآن چه بر من می‌نمود آسان باو دشوار بود
هرچه در دل داشتم او را به خاطر می‌گذشتبی‌نیاز از گفتن و مستغنی از اظهار بود
گرچه بود آن شمع شب تا روز در فانوس چشمپردهٔ شرم از دو جانب مانع دیدار بود
آن چه آمد بر زبان با آن که حرفی بود و بسمعنی یک دفتر و مضمون صد طومار بود
من به میل خاطر خود محتشم تا روز حشرترک آن صحبت نمی‌کردم ولی ناچار بود