شمارهٔ ۵۰۶
چون برفروزد آینه زان آفتاب رورو سوی هر که آورد آتش زند در او
سیلاب تیغ بار چنان تیز رو فتادکز سرگذشت آب و مرا تر نشد گلو
زلف تو جادوئیست برآتش گرفته جاچشم تو آهوئیست به مردم گرفته خو
مشرب رواج یافته چندان که محتسبمی میکشد به بزم حریفان سبو سبو
در دیر رکرد غسل به می آن که زا ورعبر اسمان نگاه نمیکرد بیوضو
ای دوستان فغان که من ساده لوح راکشتند بیگناه بتان بهانه جو
از دولت گدائی آن ماه محتشمبهر تو آمد این لقب از آسمان فرو