شمارهٔ ۳۷۰
زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاقمن از کمال محبت جهان جهان مشتاق
نهان ز چشم بدان صورت تو را این استکه دایمم من صورت طلب به آن مشتاق
ز دست کوته خود در هوای زلف توامچو مرغ بیپر و بالی به آشیان مشتاق
به محفل دگران در هوای کوی توامچو آن غریب که باشد به خانمان مشتاق
کنم سراغ سگت همچو کسی که بودز رازهای نهانی به همزبان مشتاق
عجب که ذکر تو جزء شهادتم نشودز بس که هست به نام خوشت زبان مشتاق
به محتشم چه فسون کردهای که میگرددنفس نفس به تو مایل زمان زمان مشتاق