شمارهٔ ۳۶۹
آن پری را گوهر عصمت ز کف شد حیف حیفآفتابی بود نورش برطرف شد حیف حیف
طرح یک رنگی فکند آن بت بهر بد گوهریگوهر یک دانه هم رنگ خزف شد حیف حیف
آن کمان ابرو که کس انگشت بر حرفش نداشتتیر طعن عیب جویان را هدف شد حیف حیف
آن که کام از لعل او جستن بزر ممکن نبودگنج تمکینش به نادانی تلف شد حیف حیف
آن که خواندش مادر ایام فرزند خلفعاقبت دل خوش کن صد ناخلف شد حیف حیف
نوگلی کز صوت بلبل پنبهاش در گوش بودواله چنگ و نی و آواز دف شد حیف حیف
محتشم از درد گفتی آن چه در دل داشتیکوش هر بیدرد این در را صدف شد حیف حیف