گنج

شمارهٔ ۴۶۹

رخت را آفتاب سایه‌گستر می‌توان گفتنخطت را سایهٔ خورشیدپرور می‌توان گفتن
میانت را نشاید موی گفت از نازکی امادهانت را ز تنگی تنگ شکر می‌توان گفتن
رخت را با رخ یوسف مقابل می‌توان کردندمت را با دم عیسی برابر می‌توان گفتن
مکرر گرچه نتوان گفت با آن نوش لب حرفیلبش را گفته‌ام قند و مکرر می‌توان گفتن
به آن مه در سر مستی حدیثی گفته‌ام کین دمنه ز آن برمی‌توان گشتن نه دیگر می‌توان گفتن
به سان محتشم داد به شاهی کشور دل راکه او را پادشاه هفت کشور می‌توان گفتن
سپهر دین و دولت شهسوار عرصه شوکتکه خاک پای او را تاج قیصر می‌توان گفتن
ابوالغالب جلال الغر و الدین شاه ابراهیمکه نعل توسنش را ماه نور می‌توان گفتن