شمارهٔ ۴۷۰
گرچه در دیدهٔتر جای تو نتوان کردنبه همین قطع تمنای تو نتوان کردن
وصل را گرچه به کوشش نتوان یافت ولیهجر را مانع سودای تو نتوان کردن
کنم از بهر تو دانسته خلاف دل خویشچون خلاف دل دانای تو نتوان کردن
گرچه کفر است ز بس سرکشیت میترسمکز خدا نیز تمنای تو نتوان کردن
در دل تنگی و این طرفه که نه گردون راصدف گوهر یکتای تو نتوان کردن
خواهم از خلق نهانت کنم اما چه کنمکه تو خورشیدی و اخفای تو نتوان کردن
گر سراپا چو فلک دیده توان گشت هنوزسیر خود را ز تماشای تو نتوان کردن
گر کنی وعده هم ای یار غلط وعده چه سودکه نیائی و تقاضای تو نتوان کردن
محتشم گر تو کنی ترک سخن صد کان رابه دل طبع گهر زای تو نتوان کردن