شمارهٔ ۴۷۱
فتنه میخیزد از آن ترکانه دامن برزدنعشوه میریزد از آن مستانه گل بر سر زدن
ترک چشمش دارد آیا از کدام استاد یاددست از تمکین به جنبانیدن خنجر زدن
شیر دلرا کند گرد لشگر حسنش ز جانیست آسان خویش را بر قلب این لشگر زدن
قسمی از بیگانگی دارد که میبارد از آنخانهٔ دل را به دست آشنائی در زدن
باده در خلوت کشیدنهای او را در قفاستسر ز جائی برزدن آتش به عالم در زدن
یک جهان لطف است ازو بعد از تواضعهای عامسر ز من پیچیدن اندر حالت ساغر زدن
نرگس خنجرزن او زخم خنجر خورده رامیکشد از انتظار خنجر دیگر زدن
پیش آن چشم ای غزالان عشوهٔ چشم شمانیست جز بر چشم مردم مشت خاکستر زدن
محتشم پروانه آن شمع گشتی وای تونیست کار سرسری گرد سر او پر زدن